تبليغاتX
مرا به نام کوچکم صدا بزن

مرا به نام کوچکم صدا بزن

از هر جا که بگذرم

به همین جا ختم می شود پایم

ابر را هم پیش پایم بگذاری

ماه می داند

مسیر نگاهم را

ستاره ها به چشم تو رقم می زنند

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 8:48  توسط کریم   | 

بگو  گِل و  باران

  دلم را نشکست

بگو من کجایم

 تو کجایی

 

بگو پیش از  طلوع ماه

اشک بر چشمم نیافتد

بگو من کجایم

تو کجایی

 

 آن بیرون  برف می بارد

در دل من اما  باران

گریه نکن نور چشمم

کمی دیگر  تحمل  کن

 

یار  پا روی قلبم گذاشته

 از دلم می رود

گریه نکن چشمان من

کمی  دیگر  تحمل کن

 

آی.... آی.... آی... زندگی ام آتش گرفته

بخدا گِل و  باران

دلم را نشکست

بگو  من کجایم

 تو کجایی

 

بگو  پیش از طلوع ماه

اشک بر چشمم نیافتد

بگومن کجایم

تو کجایی

 

  بگو باران بگو

پیش از  شکستن دلم

به آسمان بگو

کجاست او

 

بگو  پیش از طلوع  ماه

اشک بر چشمم نیافتد

بگو من کجایم

تو کجایی

 

بگو شب

از کوهها نگاه کند

 حسرت هایم  را

بگو حتی اگر ندانی

 که او کجاست

 

آی.... آی.... آی ... زندگی ام آتش گرفته

بخدا گِل و  باران

دلم را نشکست

بگو  من کجایم

  تو کجایی

 

بگو  پیش از طلوع  ماه

اشک بر چشمم نیافتد

بگو من کجایم

تو کجایی

 

 

آی.... آی.... آی ... زندگی ام آتش گرفته

بخدا گِل و  باران

دلم را نشکست

بگو  من کجایم

  تو کجایی

 

بگو  پیش از طلوع  ماه

اشک بر چشمم نیافتد

بگو من کجایم

تو کجایی

 

احمد کایا 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 9:26  توسط کریم   | 

 

 سلام به مردمِ خوب سرزمینم. در این لحظه بسیاری ایرانیان سرتاسر جهان دارند ما را نگاه می کنند. فکر می کنم آن ها بسیار خوشحال اند. آن ها تنها به خاطر این جایزه ی مهم یا یک فیلم یا فیلم ساز خوشحال نیستند.
 آن ها خوشحال اند چون در این زمان که صحبتِ جنگ و تهدید و حمله بین سیاستمداران رد و بدل می شود، این جا صحبت از فرهنگ غنی کشورشان ایران است. یک فرهنگ غنی و قدیمی که زیر گرد و غبار سیاست پنهان مانده است. من با افتخار این جایزه را تقدیم مردم سرزمین ام می کنم. مردمی که برای همه فرهنگ ها و تمدن ها احترام قائل اند و با نفرت و خشونت سر سازگاری ندارند

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 12:33  توسط کریم   | 

نگاهت حسرت کیست

سکوتت راز چیست

بگو تا بشناسمت

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 13:26  توسط کریم   | 

دستم را بگیر وگرنه خواهم افتاد

وگرنه ستاره ها یک به یک خواهند افتاد

اگر شاعرم ، می شناسی مرا

وحشتم را از باران می فهمی

چشم هایم را که بیاد می آوری؟

دستم را بگیر و گرنه خواهم افتاد

وگرنه باران مرا با خود خواهد برد

شبها تپش هایی را حس می کنی

من با شتاب فرار می کنم از باران

از برابر کاخ ها می گذرم

اگر چه شب ایلول* است،اگر چه خیس شده ام

مرا که ببینی شاید نفهمی

مخفیانه و اندوهگین گریه می کنی

اگر من تنهایم، اگر دلباخته ام

دستم را بگیر وگرنه خواهم افتاد

وگرنه باران مرا با خود خواهد برد.

*معادل ماه شهریور در تقویم شمسی و سپتامبر میلادی

آتیلا ایلحان

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 11:26  توسط کریم   | 

بازخوانی شعری از آتا اول بهرام اوغلو شاعر ترک

من اگر بمیرم اول شب می میرم

برف می بارد بروی شهر سیاه سیاه

لبریز می شود جاده با تپش های دلم

از لابلای انگشتانم

رسیدن شب را می بینم

من اگر بمیرم اول شب می میرم

بچه ها سینما می روند

صورتم را می پوشانم با غنچه های گل حسرت

گریه ام می گیرد

قطاری رد می شود از اعماق دلم

من اگر بمیرم اول شب می میرم

دل کنده از اینجا می روم

شب به روستایی می رسم

از میان درختان بلند

به تماشا می نشینم دریا را

و تئاتری می بینم

من اگر بمیرم اول شب می میرم

...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 10:49  توسط کریم   | 

سلام ممد

این برای چندمین بار است که می خواهم برایت بنویسم

آخه تا کی تو خوابهام منتظرت باشم و دنبالت بگردم که بشینم باهات حرف بزنم؟

حالا که اومدی چند دقیقه بشین حرفامو بنویسم برو...

پارسال که نیومدی خیلی اتفاقها افتاد.خوب و بدش رو نمی تونم بگم...شاید خوب شاید بد.ولی اینو می دونم که هیچ اتفاقی بی دلیل نیست پس  تشخیص بد و خوبش برای ما مبهمه.

ممد دایی و عمو  رو می بینی اونا هم امسال  اومدن اونورا . دایی که رفت یه شب خوابشو دیدم که داشت یه سبزه زار رو بیل می زد . گفتم چیکار می کنی ؟ گفت: می خوام اینجا یه باغ بندازم.

گفتم دست تنهایی؟

گفت: نه یکی هم میآد.

هنوز  ده روز نشده بود که عمو هم رفت ....

ممد این نوشته رو خیلی دوست دارم سالهاست   یاد تو که می افتم اینو با خودم زمزمه می کنم

: برادر اسب خود زین کرد...برادر زد به کوهستان...سلام ای خشم روز افزون... خدا حافظ برادر جان...


هرکسی 
هم رزمی
هم خشمی
هم رنجی 
دارد

هرکسی
هم زجری

هم دستی
هم گنجی 
دارد

آنکه با تو هم رزم است
می خواهد با تو پیروز شود بر دشمن

آنکه با تو هم خشم است
می خواهد با تو فریاد کند
حق با ماست

آنکه با تو هم رنج است
می داند
چه کسی رنج تو را می خواهد

آنکه اما نیستی هم بزمش
خون فرزند تورا می نوشد

آنکه اما نیستی هم دستش
پشت پا می زندت
تا بیفتی از پا
تا بماند بالا دست

آنکه اما نیستی هم گنجش
می گوید :
رنج تو گنج من است
تو اگر تن خسته
من آبادم
تو اگر پا بسته
من آزادم

آنکه هم گنج تو باشد اما
می پرسد : 
« رنج تو گنج چه کس باید باشد جز تو
رنج ما گنج که می باید باشد جز ما »

تو سلاحی خواهی ساخت 
از غرور و کینه 
و به هم رزمت خواهی گفت:
« رزممان پاینده
خشممان سوزنده
گنجمان آینده »

*
در شام سبز یک بهار 
در سفره های خالی دهقانان
گسترده بر اسارت دلگیر روستاها
از قلب خوشه گندم
در مطلع تغزل باران
طلوع خواهی کرد و دهکده
آواز خشم را با تو دوباره خواهد خواند

در صبح زرد یک زمستان
از بغض پرصلابت انبوه کارگر
گلکرده در حماسه چرخ و براده و آهن
در کارخانه ها
از دستهای ماهر انسان
در خلق سربلندی دنیا
طلوع خواهی کرد و کارخانه
آواز خشم را با تو دوباره خواهد خواند

در ظهر سرخ یک تابستان
از سنگر شریف شکفتن
در شط داسها و پتکها
کتابها و دستها
تفنگها
طلوع خواهی کرد و شهر
آواز خشم را با تو دوباره خواهد خواند

در عصر خونی یک پائیز
طلوع خواهی کرد
از دهکده ها و کارخانه ها
از خانه ها
طلوع خواهی کرد

*

 

هر برادر تنی 
اگر گرسنه نیست
با تو که گرسنه ای 
خصم خانگی ست

هر غریبه گرسنه 
با گرسنه ها ولی برادر است

هر برادری که خواب می کند تو را و نان خویش می خورد
یار دشمنان توست
در نبرد ما گرسنه را گرسنه یاور است

با شهیدزاده ای در پشت
با شهید نطفه ای در شکم
پرکینه
پر خشم
زن روستائی ایستاده بر نعش مرد شهیدش
در عبور سربازان

باری
اگرچه ما رنج برده ایم
ما زخم خورده ایم
ما تا رسیدن بی مرگی امید هرروز مرده ایم
ما با چراغ کینه شب را شناختیم
با اسب حادثه 
تا قلب بی تپش مرگ تاختیم
ما تا شکفتن انسان
ما تا دمیدن فریاد
ما تا رسیدن خورشید
زنده ایم
باری
اگرچه
اگرچه . . .

سکوت کن
به یاد آنکه در سپیده جان سپرد
سکوت کن
به یاد آنکه با امید خلق مرد
سکوت کن
به یاد خشم آن شهید سربلند
سکوت کن
به یاد آنکه عاشقانه زخم خورد
تو از سکوت اگر به خشم می رسی
سکوت کن

گریه مادر صدای جان سپردن بود که در دهلیز می پیچید
گریه مادر صدای سرد مردن بود که در پائیز می پیچید
برادر گفت :
« حدیث گرگ و انسان است »
برادر گفت : 
« حدیث دشنه و جان است »
تنم لرزید
دلم را خشم و خون پر کرد
برادر گفت :
« برادر مرد میدان است »

برادر اسب خود زین کرد
برادر زد به کوهستان
سلام ای خشم روزافزون
خداحافظ برادر جان

هجوم باد و باران بود و پائیزی که خونین بود
برادر خشمی خون پدر بر خانه زین بود
برادر رو به فتح شب
موذن بر فراز بام
پدر در خون خود خفته
سپیده می دمید آرام

باغبان
پیر گریان شبیخون خورده 
گفت : 
« بی تو ای غنچه گل سرخ شهید
همه گلهایم
گل حسرت شده اند
و نسیم
بوی بی باوری و تسلیم
بوی تن در دادن دارد
خاک اگر خاک کرامت باشد
دامن باغ پر از فریاد است
و درخت
سرخی کینه گل را می سراید با خشم
کاش 
ای کاش
باز در باغ گل سرخی بود  »

باغبان بر سر نعش گل سرخ نشست
گل سرخ
آخرین سرخ گل خون آلود
گل شهید نعره باغستان
گل سرخ
تیرباران شده جوخه یخ
زیر رگبار زمستانی شب
خواب آزادی رویش می دید 

قلب سبز گل سرخ
با صدای خونین
در شب باغ سرود
از شب زرد زمستان 
تا سحر
سحر سرخ بهار
فاصله فریاد است
تا گل سرخ شدن راهی نیست
می توانی گل سرخی باشی

باغبان اشکش را 
با پر شال چهل تکه زدود

 

                                       شاعر : ایرج جنتی عطایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 13:29  توسط کریم   | 

زندگي همين است

افسانه اش بگيري افسانه مي شود

واقعي اش بگيري واقعي مي شود

تلخش بگيري تلخ

شيرينش بگيري شيرين

خميره ي زندگي همين است. هر طور كه پنجه زني به  همان شكل در مي آيد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 12:43  توسط کریم   | 

مرا بگو

دخترکان این چاه

دوباره بزایند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 10:48  توسط کریم   | 

   وقتی میمیری کسی نمی پرسد چرا ؟

   وقتی مردی همه می پرسند چرا مرد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 16:27  توسط کریم   |